ناب رمان
دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه |nabroman | رمان
ناب رمان
دانلود رمان همسر دهاتی من برای موبایل و کامپیوتر

دانلود رمان همسر دهاتی من برای موبایل و کامپیوتر

دانلود رمان همسر دهاتی من

با دیدن دختر روبروم با خشم بهش خیره شده بودم باورم نمیشد مادرم همچین زنی رو برام انتخاب کرده تا برام وارث بدنیا بیاره و بشه مادر بچه ام!
یه دختر بی کلاس و امل روستایی که دانشجوی خودم بود.

صورتش بی نقص بود اما بشدت کثیف و پر از مو ابروهای پر پشت و پهن از دیدن صورت پر مو و کثیفش داشت عقم میگرفت

من پسر جذاب و پولداری بودم که همه ی دختر ها آرزوی بودن باهام رو داشتن حالا مادرم یه دختر روستایی رو به عقد من در آورده بود یه دختر دهاتی رو به عنوان همسرم انتخاب کرده بود که فقط شب ها باهام همخواب بشه تا یه بچه بدنیا بیاره و بزرگش کنه.

با انزجار دستم و به سمتش دراز کردم و بازوش رو داخل دستم گرفتم و محکم فشار دادم که آخی گفت با خشم پرتش کردم روی زمین و بدون توجه بهش از اتاق خارج شدم.

_پسرم کجا؟!
با شنیدن صدای مامانم با عصبانیت داد زدم؛
_فعلا اصلا نمیخوام حرف بزنم مامان!
و از خونه خارج شدم با عصبانیت سوار ماشین شدم و حرکت کردم چرا باید مامان یه زن دهاتی که چرک و‌کثافط ازش میباره رو به عقد من در بیاره.
آخه چرا باید همچین زن بی اصالتی رو برام بگیره.

دانلود رمان همسر دهاتی من

#ترمه

خانواده ام بخاطر پول من و فروختن و مجبورم کردند همسر کیان استاد مغرورم بشم استادی که هر روز سر کلاس به بدترین شکل تحقیرم میکرد و مسخره ام میکرد کسی که تمام این مدت عاشقش شده بودم اما جرئت ابراز احساساتم رو نداشتم چون به بدترین شکل احساساتم رو له میکرد و مسخره ام میکرد وقتی فهمیدم بابام من و بخاطر پول فروخته و باید پسری که نمیشناسم ازدواج کنم خیلی ناراحت شدم میخواستم فرار کنم اما وقتی مادر کیان رو دیدم فهمیدم مادر استاد ته دلم خوشحال شدم غیابی به عقد کیان در اومدم داخل اتاق حجله منتظرش شدم اما با شنیدن حرف هاش و رفتارش حس کردم قلبم به بدترین شکل ممکن شکست بدون اینکه حتی بهم نگاه هم کنه از اتاق رفت بیرون و تنهام گذاشت.
_ترمه؟!

دانلود رمان همسر دهاتی من
با شنیدن صدای مادر جون با صدای آرومی لب زدم:
_بله خانوم؟!
بدون خجالت لب زد:
_کیان بهت دست زد؟!
حس کردم گونه هام از خجالت قرمز شد با شنیدن حرفش سرم و پایین انداختم و با صدایی که از ته گلوم‌در میومد لب زدم:
_نه.
_پسرم بیماری جنسی داره خوب!
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که بدون توجه بهم ادامه داد:
_اگه میخوای بدستش بیاری اول دلش رو بدست بیار تا بتونه بهت نزدیک بشه و حامله بشی اونوقت برای همیشه همسر و خانوم خونش میمونی وگرنه میشی کلفت زن و بچه هاش.

داشتم به حرف های مادر کیان فکر میکردم حق با اون بود باید اول دل کیان رو بدست میاوردم اما چجوری!
کیان بشدت از من متنفر بود همیشه بخاطر چهره ام و سادگی بیش از حدم تحقیرم میکرد چجوری میتونم اون و عاشق خودم کنم استاد مغرور و جذاب دانشگاه که خیلی از دختر های پولدار و خوشگل آرزوی بودن باهاش رو داشتند اما کیان به هیچ دختری محل سگ نمیداد حالا چجوری باید کاری میکردم عاشق من بشه!دختر فقیر روستایی بودم که پدر و مادرم بخاطر پول من و فروخته بودند هر لحظه که میگذشت نا امید تر از قبل میشدم داخل اتاق روی تخت نشسته بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد نگاهم و به دختر جوونی انداختم که داخل اتاق اومده بود سئوالی بهش خیره شده بودم که گفت:
_خانوم گفتن این بدم به شما و برای امشب شما رو آماده کنم.
نگاهم و به جعبه ی داخل دستهاش دوختم متعجب لب زدم:
_اون چیه امشب چخبره؟!
_امشب خانوم برای جشن ازدواج شما و آقا کیان جشن گرفتن و کلی مهمون دعوت شده خانوم دستور دادند تا برای شب شما رو آماده کنم.
_باشه ولی باید چیکار کنم.
شروع کرد به توضیح دادن با دقت به حرف هاش گوش دادم و کارهایی که میگفت رو انجام میدادم تقریبا نزدیک ساعت نه بود که آماده شده بودم نگاهی داخل آینه به خودم انداختم دیگه خبری از اون دختر پر مو و ابروهای پهن نبود خیلی تغیر کرده بودم.

دانلود رمان همسر دهاتی من

_خانوم؟!
به سمت دختر خدمتکار برگشتم و لب زدم:
_بله؟!
_خانوم بزرگ گفتن بهتون بگم بیاید پایین همه اومدن و منتظر اومدن شما هستن.
_باشه الان میام.
با رفتن خدمتکار با استرس نگاهی به خودم داخل آینه انداختم خیلی تغییر کرده بودم انگار اصلا خبری از اون دختر دهاتی با صورت پر مو و ابروهای پهن و صورت کثیف نبود شبیه دخترهای آرایش کرده و پولدار دانشگاهمون شده بودم لبخندی از سر ذوق زدم حتما کیان خوشش میومد ازم برای بار آخر نگاهی به خودم داخل آینه انداختم و به سمت بیرون حرکت کردم از پله ها پایین رفتم با دیدن جمعیتی که داخل سالن جمع شده بود نفسم رفت این همه آدم برای مهمونی زیاد بود خانوم بزرگ با دیدنم روی پله ها با صدای بلندی گفت:
_اینم عروس من ترمه!
با شنیدن صداش همه ی نگاه ها به سمتم برگشت‌ از دیدن اون همه آدم و حالا اینکه همه شون بهم خیره شده بودند معذب و خجالت زده شده بودم آخرین پله رو هم اومدم پایین و به سمت خانوم بزرگ رفتم و کنارش ایستادم همگی به سمتون اومدندبعضیا تبریک گفتند بعضیا نیش زدند بعضیا آرزوی خوشبختی کردند و بعضیا تحقیر کردند در جواب همشون فقط لبخند میزدم.

  • اشتراک گذاری
لینک های دانلود
  • 1946 روز پيش
  • admin
آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
ناب رمان نامی آشنا برای علاقه مندان به خواندن رمان و کتاب، بعید است علاقه مند به خواندن رمان باشید و حداقل یک بار به ناب رمان سر نزده باشید بیش از 4000 رمان رایگان و فروشی در سایت بیانگر قدمت ما در این حوزه می باشد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.